حس داشتن
سلام من امروز میخواهم حس برگ بودن را به شما بگویم سلام من یک برگ هستم روی درخت هستم و کنده نشدم من که تازه می خواستم به دنیا بیام نمی دانستم که چه گیاهی هستم وقتی به دنیا آمدم از چند تا از دوستانم شنیدم ک من برگ هستم من به خودم گفتم چه بد چند روز دیگر یا خشک می شوم و زیر پا له می شدم یا اینکه زررد و بی حال می شدم ولی بعدش که کمی فکر کردم فهمیدم که یکی از زیباترین گیاهان هستم و خوشحال شدم و به خودم می بالیدم و مغرور شده بودم و اینکه هر گیاهی به من می گفت که تو زیبا هستی من می گفتم معلومه مگر تو چیز دیگری فکر کردی من یکی از بهترین و زیباترین گیاهان هستم هیچ کی مثل من نیست و به هر کس این رف را می گفتم با من قهر می کرد و من تا چند وقت تنها بودم تا یک گل زیبا و مهربان آمد پیشم و من آن حرف ها را به آن گفتم آن به من گفت وای خیلی خوب است که تو اینهمه زیبای داری اما مهربانی هم داری ومن به او گفتم مهربانی به هیچ دردی نمی خورد وقتی خشن نباشی هیچ کس به حرف هایت گوش نی کند گل گفت تا حالا امتحان کردی مهربانی را من گفتم نه امتحان نکردم و نخواهم کرد گل گفت یک بار امتحان کن ضضری که نم کنی او امتحان کرد و جاب داد اما یک روز باد وطوفان شد و با همه خشن شد و برای همین از شاخه کنده شد و دیگر نبود

حس داشتن
